true

ویژه های خبری

نمایشنامه صلاح الدین

جوانی بیست ساله  برروی تختی خوابیده است…      

به راست وچپ پهلومی زند…  انگار تبسم نمکینی برلبان او حک می گردد..

این تبسم بیشتروبیشتر می شود…  جوان غرق  در رویایی شیرین است…

رویا هایی شاد!…

جوان غرق در این رویاست…  مگر او درد های ملت مارا درک نموده است؟…

جوان در اتاق خود نشسته است…  ناگهان مردی داخل می شود که شمشیربرهنه وبزرگی فلزی با قبضه یی نقره اندود  دردست دارد…  این مرد لباس جنگی سپاه اسلامی قدیم را به تن دارد…

جوان در حالت ترس و وحشت:

– تو کیستی؟

مرد ای! مرانشناختی؟

جوان: خیر…  این…  این لباس های نا آشنا به تن شما دیگر چیست…  این شمشیر؟  

مرد: نمی شناسی که درجنگ با صلیبی ها درحطین بودیم؟…  و آنان را شکر خدا که بیرون راندیم؟

جوان: حطین؟ حطین کجاست؟

مرد: ایه!…  مگر از سرزمین های اسلامی چیزی نمی دانی؟

جوان: مرا ببخشید!…  اما…  شهری به این نام…  حطین تا حال چیزی نشنیده ام…

مرد: حالا؟

جوان: بلی…  حالا ما در قرن بیست ویک زندگی می کنیم…  در عصر کمپیوتر وانترنت و مهندسی ژنتیک و…  عصر علم و معرفت!…

مرد: سبحان الله…

جوان: تورا به خدا قسم!…  بگو…  تو کیستی؟

مرد: من صلاح الدین ایوبی هستم…

جوان ( ترسیده )…  صلاح الدین؟ نکند که بامن مزاح داری و یاهم مسخره میکینی؟

مرد: نه…  برادرم! مزاح ندارم…  من همان صلاح الدین ایوبی هستم با گوشت و استخوانش…   

جوان: سبحان الله…  از چه زمانی توکجاستی؟…  این زمین به تو وامثال تو می دانی چه اندازه نیازمند است؟…

مرد: برای چه؟ ما که بر صلیبی ها پیروزشدیم!…  آنان را از سرزمین های مسلمانان بیرون راندیم …  والحمد لله همه چیز به حال خود برگشت؟

جوان…  قطره اشکی برروی گونه هایش جاری می شود…  جوان: هق هق…  صلاح الدین!…  قدس ضایع شد!…

صلاح الدین: از گلوی جوان گرفته وسخت فریاد می زند

چه گفتی مگر قدس را ضایع ساختید؟…  – مگر قدس را ضایع ساختید؟…  

این سخن را صلاح الدین به حالتی هیجانی تکرار می کند…

جوان درحالی که سر به پایان دارد

– بلی صلاح الدین!…  فلسطین …  امروز …  اسرائیل شده است…

صلاح الدین در حالت خشم

– اسرائیل؟ اسرائیل چیست؟

جوان: آنها دسته هایی از یهود بودند که به فلسطین مهاجرت کرده و آن را به غصب کشور خود ساخته اند…  

– خدا این ها را نابود کند…  اما…  خلیفه مسلمانان کجاست؟ اوکجا ست؟ چگونه گذاشته تا یهود بیت المقدس را اشغال کنند؟

جوان در ناامیدی به گریه می افتد…  اشک پی درپی از چشمان او می بارد… 

….


دیدگاه شما

ابتدا وارد شوید تا بتوانید دیدگاهی ارسال کنید

مطالب مشابه


اخبار و اطلاعیه
دیدگاه
آموزش